| |
 |
 |
نسخه پي دي اف
   Music Playlist at MixPod.com
چرا دخترهاي كوچولو از موشهاي سفيد كوچولو مي ترسند؟
از حميدرضا شيرمحمدي
دختر كوچولو جيغ كشيد و پريد روي تخت زير لحاف قايم شد. مامانش دويد توي اتاق وگفت: " چي شده عزيزم؟" دختر كوچولو گفت: " من از موش هاي سفيد كوچولو مي ترسم مامان. نميدونم چرا؟"
اما مامان كه از اين قضيه حسابي شوكه شده بود تصميم گرفت كه طي يك هفته، تمام كتابهاي علمي در مورد اينكه چرا دختر كوچولوها نبايد از موش ها بترسند رو بخونه و بصورت منطقي و اصولي با دخترش حرف بزنه...
موش سفيد كوچولو جيغ زد و پريد توي سوراخ. اون رفت يه گوشه اي گز كرد و تو اين فكر بود كه چرا دخترهاي كوچولو از موش هاي سفيد كوچولو مي ترسند؟ اون از خيلي وقت پيش ها دوست داشت كه وقتي دختر كوچولو جلوي آينه روژ لب مامانش رو روي لب هاش ميكشه و مزمزه ميكنه اون رو از پشت سر تماشا كنه. "فقط همين!" موش سفيد تو عالم خيال نشسته بود روبروي دختره و دست ش رو گرفته بود توي دست ش و سعي ميكرد خيلي منطقي باهاش حرف بزنه. "باور كن من اصلاً هيچ قصد بدي نداشتم". اما اين حرفها بنظر كافي نمي اومد. دختر كوچولو هنوز زير پتو روي تخت چوبي كنگره كنگره با شكوه ش داشت مي لرزيد و گريه ميكرد. "باور كن..." نه! هيچ فايده اي نداره! فكر كن موش سفيد كوچولو! فكر كن!
اون شب وقتي دختر اخموي كوچولو كنار پنجره رو به آسمون پرستاره، چشمان ش رو بسته بود و خواب مي ديد، موش سفيد كوچولو يواشكي خزيد زير پتو و رفت ميان ران هاي سفيد و مرطوب و خنك ش دراز كشيد و گفت: "ديدي؟! ديدي اصلاً ترس نداره؟" من فقط يه موش سفيد كوچولو هستم. فقط همين!". دختر كوچولو در حالي كه توي خواب لبخند مي زد گفت: "جدي ها! اون فقط يه موش سفيد كوچولوي كنجكاوه. اون فقط يه موش كوچولوي سفيد كنجكاوه كه دخترهاي كوچولوي كنجكاو رو خيلي دوست داره. ققط همين!" و هر دوتاشون با همون لبخند خوابيدند.
هفته بعد مامان كه تمام كتابهاي علمي با عنوان "چرا دختر بچه هاي كوچولو نبايد از موشهاي سفيد كوچولو بترسند؟" را از كتابخانه عمومي وسط پارك شهر قرض گرفته بود و واو به واوش رو از حفظ كرده بود، به دختر كوچولو گفت: "عزيزم بيا ميخوام در مورد يه موضوع مهمي با هم حرف بزنيم. اما دختر كوچولو فوري حرف مامانش رو قطع كرد و با خوشحالي گفت: مامان من اصلاً از موش هاي كوچولو نمي ترسم. نميدونم چرا؟!" مامانش كه ديگه نمي دونست چي بايد بگه به فكر فرو رفت. واقعاً اين وضعيت اصلاً قابل قبول نبود.
مامان با خودش فكر كرد: " اگه همه دخترهاي كوچولو تو اين دنياي بزرگ از اين به بعد از موش هاي كوچولو نترسند واقعاً چي به سر دنيا مي آد؟" بنا بر اين اون تصميم گرفت تمام كتابهايي كه در مورد "چرا دخترهاي كوچولو بايد از موش هاي كوچولو بترسند؟" رو بخونه و بعد بياد بصورت كاملاً منطقي و اصولي با دخترش حرف بزنه...
اما مامان خيلي زود متوجه يه مشكل كوچيك شد. مسئول كتابخونه به ش گفت: "خانم عزيز! تو هفته پيش همه مامان هاي شهر همه كتابهاي ما در مورد اين كه چرا دخترهاي كوچولو بايد از موش هاي كوچولو بترسند رو از ما گرفتند و ما فعلاً ديگه هيچ كتابي نداريم كه به شما بدهيم". مامان با وحشت جيغ كشيد: "واي حالا من بايد چيكار كنم؟"....
فروشنده، تله موش رو جلوي مامان روي پيشخون امتحان كرد و گفت: " ببينيد اين جوري كار
ميكنه.... تق! شما واقعاً خانم خوش شانسي هستيد. اين آخرين تله موشي هست كه برامون باقي مونده بود. اگه امروز خانوم ديگه اي از ما تله موش بخواد نميدونم چي جوابش رو بدم؟ البته جاي نگراني نيست چون...." مامان با عجله پول را روي پيشخوان گذاشت و گفت: "ببخشيد من عجله دارم. دخترم الان توي خونه با يه موش سفيد كوچولو تنهاست و خودتون مي دونيد كه ممكنه چه بلايي سرش بياد نه؟" فروشنده سر تكان داد و مامان بدون اين كه منتظر جواب اون بشه به سرعت از مغازه بيرون اومد....
موش سفيد كوچولو از دختر كوچولو پرسيد: "واي اين چيه؟ اسباب بازي جديده؟" دختر گفت: "آره. مامانم تازه اين رو برام خريده. گفته من و
تو ميتونيم دوتايي باهاش بازي كنيم". موش سفيد با خودش فكر كرد: "عجب اسباب بازي عجيبي يه؟!" و بعد پرسيد: "چه جوري يه؟ كوك ميشه يا باطري مي خوره؟" دختر گفت: "نه فنر داره. اينجوري! ببين اصلاً ترس نداره!" و بعد به سختي فنر سفت ش رو به عقب كشيد. موش گفت: "خوب حالا چي؟" دختر يه تيكه پنير سفيد بدبوي خشك را گذاشت روي مفتول فلزي وسط ش.
موش گفت: " چقدر ساده! فقط كافيه پنير رو گاز بزنم. فقط همين!"...
دختر كوچولو از وحشت جيغ كشيد و ... سال ها بعد اون دختر كوچولو به دختر كوچولويي كه كنار تخت ش نشسته بود و سرش رو زير پتو كرده بود نگاه مي كرد و از خودش مي پرسيد واقعاً چطوري ميشه براي يه دختر كوچولو توضيح داد كه "چرا دخترهاي كوچولو از موش هاي سفيد كوچولو مي ترسند؟"....
حالا تو دختر كوچولويي كه داري داستان كوچيك ما رو ميخوني مي توني به ما بگي "چرا دخترهاي كوچولو اين قدر از موش هاي سفيد كوچولو مي ترسند؟"
داستان بعد
|